به تازگي كتابچه اي رو خوندم ( هنوز عرق خوندن كتاب از رو تنم خشك نشده )، براي من كه تازه واردم ،خيلي شيرين و دلچسب بود و توصيه هم مي كنم دوستاني كه در زمينه هنر شعر فعاليت دارند آن را مطالعه كنند . خلاصه كتاب شرح غم پنهان ( توصيه هاي رهبر معظم انقلاب براي شعر و شاعري ) بياياناتي كه ايشان در ملاقات با شاعران داشتند را براي خودم مفيد ميدانم و به حكم حديث معصوم كه هر چه را كه براي خود مي پسندي براي ديگران بپسند به دوستان توصيه نمودم . من به قدر خودم توانستم راهم را ( با كمك مطالعه اين كتاب ) در اين وادي پيدا كنم . البته در اين راه نياز به همراهي همه دوستان شاعر هست تا مرا درس بياموزند و راهنمايي ام كنند . پيشاپيش از همه دوستان از اين همراهي سپاسگزارم .
نكته هايي از كتاب كه ذهن من به آن ها رسيد و با شرايط خودم سنجيدم اين است كه :
الف ) درد و بلاي ايشان ( رهبر معظم انقلاب )بخورد توي سر دوستاني كه در اين مدت به وبلاگ سر زدند و بخش نظرات پست ما را تبديل كرده بودند به يك تابلو تبليغاتي براي خودشان . و هيچ هم به حرف ما گوش ندادند كه آقا رك و بي پرده اين مطالب را كه به نظر مي رسد آهنگين است و شايد عوام آن را شعر نامند نقد كنيد ، بي رحمانه نقد كنيد . بخورد توي سر آن هايي كه فقط براي از دست ندادن مخاطب خودشان آمدند و نظر مي دادند كه متن هايي جالب مي نويسيد . اخيرا هم به اين فكر افتادم كه كمي پول خرج كنم تا يه نفر بيايد و به سوالهايم در اين زمينه پاسخ دهد و شعر هايم را هم نقد كند يا بهتر اين كه كسي مرا در اين وادي راهنمايي ام كند .
ب ) من اصلا بايد اولين كاري كه در اين وادي انجام دهم اين است كه تكليف خودم را با خودم مشخص كنم . مثلا اين كه در شعر هايم چه مي خواهم بگويم يا مثلا بايد بدانم كه مخاطبم چيست و نياز مخاطبان در اين عصر در چه قالب و ... است . البته فكر نكنيد دارم خودم را محدود و قالبي مي كنم نه مي خواهم خودم را به سمتي بيشتر بكشانم و خودم را به راهي ،بيشتر هدايت كنم .
ج ) جايي خوانده بودم قبل از اين كه در كاري خلاق شويم، بايد مهارت هايي را كسب كنيم . در زمينه شعر هم بايد خود را ماهر كرد و در زمينه تخيل و كسب اطلاعاتي در مورد سبك هاي شعر و صناعات ادبي و ويژگي هاي هر كدام و همچنين پيشينه اي از شعر و ادبيات ايران اسلامي خود را مستغني نمود .
د ) در مورد بند ج همان طور كه دوست خوبم ميثم رياحي مرا راهنمايي نمود بايد شعر هاي زيادي هم از معاصران و هم از شاعران زبردست قديمي و ماندگار را بسيار خواند . و در آن ها فكر كرد .
ه ) براي پرورش قوه تخيل هم بايد مهارت هايي را كسب كرد .
و ) شركت در جلسات انجمن و گوش سپردن و به كار بستن انتقادات دوستان هم مي تواند خيلي مفيد باشد و روح و شعر شاعر را با هم جلا دهد . البته محيط هاي مجازي نيز مي تواند ما را در ادامه راه كمك كند . اميد وارم دوستان ما نيز همين طرز تفكر را داشته باشند و ما را در ادامه اين راه تنها نگذارند .
شاید ادامه داشته باشد .
نظر شما چیه دوست من ؟
سلام
با آرزوی موفقیت برای دوستان
از بذل توجه دوستان سپاسگزارم .
در حال بازسازی ام .
دوستانی که (روی شعر و نوشته ای که در ذیل بود )نظر دادند مرا به بزرگواری خودشان ببخشند . که حقیر مطالب را در خور شان وبگاه ندانستم و به حذف آن ها اقدام نمودم .
التماس دعا
قصه ناتمام
بار ديگر من و اين دفترمن
خط ترديد برآن
و به احساس من اين قصه بخوان
من اگر مي خواهم دل به دريا بزنم حرفي نيست
كه در اين گونه سفر كردن من حرفي نيست
سفري بايد كرد
خسته دل بودم و پژمرده چنان برگ خزان
چشم بر روي زمين
راه مي رفتم و همچون پريان غرق دعا
راه فردا اين است
من به فرمان هوس
پي يك جرعه هواي تازه
رفته ام در اين راه
در همان راه كه مي رقصد از اين بيراهه
وبه خود مي گفتم
فرصتي نيست بكوش
فردا نزديك است
زندگي بايد كرد
زير نور خورشيد كه درون سايه
رويشي نيست كه نيست
فرصتي نيست كه نيست
با نگاهي آرام
قدح باده به دست
بت شكن ، بي پروا
مايه حس قرا بت با آب
كه به چشمان عرق خورده من
مي زند يك لبخند
با همان یک لبخند
دل من گرمتر از خورشيد است
راه فردا اين است
مثل پرواز بهار توي دشت هاي خزان ديده ي شهر
من به پرواز هوس بودم وتو
در تكاپوي خدا بودي و بس
كاشكي ما ، مي بريديم دل از هر چه هوي بود وهوس
دل قوي دار
كه خدا ما را بس
يكدلي رنگ خداست
رنگ احسان و وفاست
و خدا ما را بس
۸۵ - محمد رضا منوچهري
با ویرایش سرکارخانم "آمنه فرشاد"
" در دارالسلام عشق "
به وبلاگت که می کوبم
و مي گويم سلام اي دوست
خدا قوت
نظر دارم
هیچ کس آن چنان که هست نیست
مي داني ؟
سلامم را جوابی نیست
حرفی نیست
حسابی نیست
فراقم را خیالی هم
منم زائر به وب هاتان
ته این نظرهاتان
که هیچی نیست جز اینکه
سری به وبلاگم زنی شادم
وگرنه سخت دلگیرم و دلتنگم
پر از لینکم
پر از شورم
و هرکه هرچه دارد ، لینک خواهم کرد
و اما نيز در تاریکی و سایه
شباهنگام ، روز
وقت یا بی وقت
و حتی نيز در بيم و هراس اين هکرها هم
و من بی هیچ دلیل خاص وبلاگم فیلتر شد
نمی دانم چرا این بار مسدود است
و وبلاگ شیاطین را
کدامین خرقه پوش مست
خواهد کرد آخر هك
و وبلاگ تو را جانا بازخواهم كرد يانه؟
من نمي دانم
و با راز و نياز آخر
و با فیلترشکن یک روز
در دارالسلام عشق
وبلاگ خدا را باز خواهم کرد
و من آن روز همه مست و غزل خوانم
پر از رمزم
پر از رازم .
و هر كه هرچه دارد در بساطش لينك خواهم داد .
۸۶ - محمد رضا منوچهري
تقدیم به علیرضا قزوه
" در دارالسلام عشق "
" در دارالسلام عشق "
خودم را با تمام انتحارعشق
به وبلاگت که می کوبم
و مي گويم سلام اي دوست
خدا قوت
نظر دارم
هیچ کس آن چنان که هست نیست
مي داني ؟
سلامم را جوابی نیست
حرفی نیست
حسابی نیست
فراقم را خیالی هم
منم زائر به وب هاتان
ته این نظرهاتان
که هیچی نیست جز اینکه
سری به وبلاگم زنی شادم
وگرنه سخت دلگیرم و دلتنگم
پر از لینکم
پر از شورم
و هرکه هرچه دارد ، لینک خواهم کرد
و اما نيز در تاریکی و سایه
شباهنگام ، روز
وقت یا بی وقت
و حتی نيز در بيم و هراس اين هکرها هم
و من بی هیچ دلیل خاص وبلاگم فیلتر شد
نمی دانم چرا این بار مسدود است
و وبلاگ شیاطین را
کدامین خرقه پوش مست
خواهد کرد آخر هك
و وبلاگ تو را جانا بازخواهم كرد يانه؟
من نمي دانم
و با راز و نياز آخر
و با فیلترشکن یک روز
در دارالسلام عشق
وبلاگ خدا را باز خواهم کرد
و من آن روز همه مست و غزل خوانم
پر از رمزم
پر از رازم .
و هر كه هرچه دارد در بساطش لينك خواهم داد .
محمد رضا منوچهري
قصه ناتمام
بار ديگر من و اين دفترمن
خط ترديد برآن
و به احساس من اين قصه بخوان
من اگر می خواهم دل به دريا بزنم حرفی نیست
که در این گونه سفر کردن من حرفی نیست
سفري بايد كرد
خسته دل بودم و پژمرده چنان برگ خزان
چشم بر روي زمين
راه مي رفتم و همچون پريان غرق دعا
راه فردا اين است
من به فرمان هوس
پي يك جرعه هواي تازه
رفته ام در اين راه
در همان راه كه مي رقصد از اين بيراهه
وبه خود مي گفتم
فرصتي نيست بكوش
فردا نزديك است
زندگي بايد كرد
زير نور خورشيد كه درون سايه
رويشي نيست كه نيست
فرصتي نيست كه نيست
با نگاهي آرام
قدح باده به دست
بت شكن ، بي پروا
مايه حس قرا بت با آب
كه به چشمان عرق خورده من
می زند یک لبخند
با همان یک لبخند
دل من گرمتر از خورشيد است
راه فردا اين است
مثل پرواز بهار توي دشت هاي خزان ديده ي شهر
من به پرواز هوس بودم وتو
در تكاپوي خدا بودي و بس
كاشكي ما ، مي بريديم دل از هر چه هوي بود وهوس
دل قوي دار
كه خدا ما را بس
يكدلي رنگ خداست
رنگ احسان و وفاست
و خدا ما را بس